" بدون عنوان ٢



جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه

به دکترم نگفتم که هنوزم این فکر خودکشیه که آرومم می کنه چون دلم نمی خواست دوباره حرف از بستری شدن بزنه یا این که یه عالم قرص بده یا باز مشکوک بشه به انواع و اقسام بیماری های روحی و یه عالم سوال عجیب غریب و تکراری بپرسه. فقط بهش گفتم دلم می خواد شاد زندگی کنم و دیگه به خودکشی فکر نکنم. بهش گفتم می خوام مث بقیه شاد و عادی زندگی کنم و راستش دروغ هم نگفتم. همیشه دوس داشتم برای زندگی کردن یه عالم انگیزه داشته باشم.
فقط وقتی فکر می کنم این روانشناس ها و روانپزشک ها می خوان با انواع روش ها مجبورم کنن که خودکشی نکنم و فقط زندگی کنم می ترسم از زندگی. احساس می کنم دارن مجبورم می کنن که با هر سختی که شده زندگی کنم و این برای من ترسناکه، چون دیگه نمی خوام چیزی رو تحمل کنم. وقتی فکر می کنم اختیار زندگیمو دارم و هر وقت که بخوام می تونم تمومش کنم آروم می شم.

هنوز به کسی نگفتم تشخیص دکتر چی بوده. فقط خیلی مختصر و مبهم برای "میم" گفتم. اگه خود "میم" درموردش نمی پرسید منم چیزی نمی گفتم. وقتی که جواب "میم" رو می دادم با این که خیلی مبهم جواب دادم اما طوری سر تکون می داد که انگار از قبل همه چی رو می دونه. بعد که فکر کردم فهمیدم خیلی وقته "میم" مشکلم رو می دونه و حتی قبل از این که خودم بفهمم اون فهمیده بود و حتی دیشب متوجه شدم تو تمام این مدت خیلی تخصصی برخورد می کرده. اما نمی دونم چرادر این مورد هیچی بهم نمی گفته.
" میم " دختر فوق العاده باهوش و زیرکیه و اینجور مسایل رو زود متوجه می شه اما مواقعی مثل این، وقتی می فهمم مدت هاست همه چی رو می دونسته و هیچی نمی گفته احساس احمق بودن می کنم!  


این یکی دو هفته انگار چطور حرف زدن و چطور نوشتن رو دارم فراموش می کنم!  احساس می کنم خیلی آشفته می نویسم. معذرت می خوام اگه این چندوقت بد می نویسم!

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید