" هیچ!

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما


جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه


تصمیم جدی داشتم برای رفتن. رمز تلفن همراهم رو غیرفعال کردم. حساب های کاربری، رمزهای عبور و.. رو که فکر می کردم بعد از مرگم دیگران بهش نیاز داشته باشند رو یادداشت کردم. وسایل رو آماده کردم، بهونه های لازم برای تنها ماندن تو خونه رو آوردم. آماده شدم، از اون هایی که باید خداحافظی کردم و بعد بیشتر از همیشه به مرگ نزدیک بودم که نفهمیدم چی شد که بعد از چند دقیقه همه چیز تغییر کرد... زنده موندم.

حالم از خودم بهمم خورد که هنوز زنده بودم پس چندتایی از قرص ها رو برای تنبیه خودم خوردم و بقیه  رو هم ریختم توی پاکت و گذاشتم توی کیفم، حدودا پنجاه تا قرص. یه بسته تیغ گذاشتم توی کیف آرایشم و همه چبز رو آماده کردم تا اگه دوباره تصممیم به رفتن داشتم زمانی برای پشیمونی به خودم ندم. نوبت دکتر برای ساعت شش و نیم بود و با خودم گفتم با دکترم حرف می زنم اگه اوضاع بهتر نشد برمی گردم و همین امروز کارو تموم می کنم. تو سالن انتظار بودم که اون چندتا قرصی که خورده بودم داشت اثر می کرد و اونقدر کلافه م کرده بود که دلم می خواست جیغ بکشم، معده م کمی درد می کرد و احساس می کردم نفخ کرده، چشمام سنگین شده بود و به زحمت بیدار بودم. دلم می خواست سر خانومی که روبروم نشسته بود رو قطع کنم و بذارم روی سینه ش. نمونه ی کامل یه آدم قضاوت گر بود. اما مث یه آدم امیدوار به همه لبخند زدم و با همه مهربون بودم. با آدمای دیگه ای که تو سالن انتظار بودن حرف زدم ( کاری که معمولا انجام نمی دم. ) و حتی نوبتم رو با یه خانوم پیری که انگار نمی تونست خیلی منتظر بمونه عوض کردم!

 نوبتم که شد خدا خدا می کردم دکتر نفهمه قرص خوردم چون احساس می کردم چشمام از حالت طبیعی خارج شدن و حتی فکر می کردم به شدت قرمزن.

نمی خواستم دکتر بفهمه تا همین یه ساعت پیش داشتم زندگیم رو تموم می کردم اما از زیر زبونم کشید. یه سری سوال هم پرسید که خدا رو شکر اون سوالای تکراری ای نبود که هربار می پرسید چون واقعا از دادن جوابای تکراری خسته شدم. اتفاقی دیدم که توی پرونده نوشته مشکوک به ؟  نتونستم بخونم چی نوشته. احساس می کردم نمی تونم خیلی خوب کلمات رو کنار هم بچینم و منظورم رو برسونم. تا اون جایی که یادمه برای جواب دادن به یه سوال ساده بعد از این که یه عالم گفتم نمی دونم و یه عالم هم فکر کردم تونستم جواب بدم. می فهیدم که به شفافیت قبل حرف نمی زنم اما با خودم گفتم: خب به درک! اصن مگه مهمه که نتونم خوب حرف بزنم؟! اصن دلم میخواد چرت و پرت بگم. و اینطوری بود که تا آخر هی تند تند حرف زدم و هی از این شاخه به اون شاخه پریدم. بعد هم فکر میکنین دکتر بهم چی گفت؟ گفت: « می خوای یه مدت از خونه دور باشی؟ می خوای بستری بشی؟ » خلاصه که من مخالفت کردم. یه کم دلیل آورد اما بهش اطمینان دادم که لازم نیست نگران خودکشی کردن من باشه. بعد هم گفت که نامه ی بستری رو می نویسه اما فعلا صبر میکنه به شرط این که هفته ی بعد دوباره برم و یه عالم هم ازم قول گرفت که حتما حتما هفته ی بعد برم پیشش. فک کنم می خواست مطمین باشه زنده م. یه چندتایی هم قرص نوشت که هنوز حال و حوصله ش رو نداشتم برم بگیرم و فکر کنم تا هفته ی بعد هم حتی قرصارو نگیرم. فک کنم آخرش یکی باید مجبورم کنه! فقط "میم " صبح که خواب بودم اومد گفت بده نسخه ت رو برم قرصاتو بگیرم. منم هم خوابم میومد هم ترسیدم اگه صحبت قرص و دکتر و... بشه بپرسه دکتر چی گفت و من مجبور شم ماجرای بستری رو بهش بگم برا همین فقط بهش گفتم گرفتن قرصا رو بذا برا بعد. اونم گفت باشه و از خونه رفت بیرون.

ولی چیزی که فهمیدم این بود که همیشه فکر می کردم رفتنم می تونه روی خیلی ها تاثیر بذاره اما وقتی می خواستم همه چی رو تموم کنم و برم کاملا متوجه شدم که اصلا اینطور نیست. کسایی که فکر می کردم بخاطر من هرکاری می کنن حتی یه ذره هم براشون مهم نبود که زنده می مونم یا می میرم. وقتی که داشتم می رفتم خونه تا همه چیز رو تموم کنم فهمیدم دلم برای هیچ چیز و هیچ کس جز خانواده م تنگ نمی شه. اما حتی با خانواده م هم درست خداحافظی نکردم. فهمیدم دنیا برام خیلی بی معنی تر از چیزیه که فکر می کردم و وقتی به آدم ها نگاه می کرم می فهمیدم که تا چه انازه بیهوده زندگی می کنن. حتی دلم نمی خواست با دنیا خداحافظی کنم. همیشه فکر م یکردم قبل از خودکشی با خیلی چیزها خداحافظی کنم مثلا با درخت های توی حیاط یا با پرنده هامون و ... اما وقتی توی خیابون قدم می زدم و وقتی از کنار اون پارکی رد می شدم که پر از درختای قشنگ بود حتی بهشون نگاه نمی کردم. توی خونه حتی به پرنده هامون که تو قفس بودن هم نگاه نکردم. حتی از درخت انار توی حیاط که همیشه بیش از بقیه ی گیاه ها و درختای تو حیاط عاشقش بودم هم خداحافظی نکردم. بعدا وقتی به این ها فکر می کردم احساس کردم انگار که من هفته ها یا شاید ماه ها بود با همه ی دنیا خداحافظی کرده بودم. اما الآن بیش از همیشه احساس تنهایی می کنم. حالا که فهمیدم بودن یا نبودنم روی کسی تاثیری نمی ذاره!

 

پ ن: هرطور که دوست دارین قضاوت کنین، مهم نیست!


مشخصات

  • منبع: http://everythingisok7.blogsky.com/1396/07/06/post-197/-هیچ-
  • کلمات کلیدی: دکتر ,خداحافظی ,خیلی ,فهمیدم ,خونه ,هفته ,پرنده هامون ,دنیا خداحافظی ,خداحافظی نکردم ,سالن انتظار ,خودم گفتم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید